تبليغاتX
طاووس

چند سالی بود که برای ادامه ی تحصیلات آکادمیک، ترک وطن کرده و در یکی از شهرهای لندن، در نزدیکی دریاچه ای زیبا زندگی می کردم.

بیشتر اوقاتم در آنجا، صرف امور دانشگاه-که کم هم نبودند- می شد. با این حال، باید در کنار درس کار هم می کردم؛ و برای یک دانشجوی رشته ی ارتباطات چه کاری بهتر از خبرنگاری؟!

اگر چه که من یک ایرانی بودم و از نظر آنان شایستگی لازم برای چنین کاری، یعنی خبرنگاری را نداشتم، اما به سختی توانسته بودم با یکی از روزنامه ها ارتباط برقرار کنم و هر از چندگاهی . . .

 

برای دریافت متن کامل داستان«پادشاهان دنیا»، می توانید آنرا از پیوند زیر دریافت کنید. این فایل با پسوند وُرد در اختیارتان قرار خواهد گرفت.

پیوند

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

ما انسانها گاهی در ذهن خود افکاری را می پرورانیم که شاید هیچگاه وجود خارجی نداشته اند و ندارند؛ مثل تصوراتی که بعضا ً از خودمان در ذهن می سازیم و در حقیقت هیچ تناسبی با آنها نداریم و این هم خیلی بد است.

بدتر از آن، رفتارهایی است که بر اساس آن تفکرات از ما بروز پیدا می کنند. رفتاری غلط که از نگرشی اشتباه ناشی است. یعنی گاهی در خیال، بلند پروازی هایی می کنیم که در واقع، بالی برای چنان پروازی نداریم.

خداوند عزّ و جلّ در قرآن کریم از زبان لقمان حکیم نقل می کند که او، به فرزند خویش می گفت:

«يا بُنَيَّ ... لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ،». در زبان عربی، صَعر یک نوع بیماری است که گردن و یا صورت دچار آن شده و بر اثر آن، کج می شود. لقمان می گوید که در برابر مردم رویت را کج مکن، رویت را از ایشان برنگردان. یعنی چه؟ یعنی از روی تکبر و خود بزرگ بینی از کنار آنها بی اعتنا مگذر.

 «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً،». بعضی اوقات که نعمت ها بر کسی افزونی بیابد، یک نوع شادی و خوشحالی زیاد و یا غرور و خودپسندی هم در وی پدید می آید که محصول همان زیادی نعمت است و این معنای «مَرَح» است. می گوید که از روی غرور بر روی زمین راه مرو. حال این نعمت ها چیستند؟ هر چیزی ممکن است باشد.

برای بعضی ها مال و ثروت دنیوی، برای کسی مقام و منصبش، برای کسی چهره ی زیبایش و ... .

مثلا گاهی که کسی یک بی سیم و یا یک تفنگ (خالی!) در دستش می گیرد، دیگر دنیا را جور دیگری می بیند. حالا دیگر همه ی مردم باید از او فرمان ببرند. چرا؟ چون او یک ... در دست دارد و البته این رفتار درست نیست.حضرت علی علیه السلام هم در بیان صفات مومنین می فرمایند که مومن  دچار مَرَح نمی شود.

خب این از کارهای ما. حالا اینها مورد رضایت خداوند متعال هستند؟ معلوم است که نه، نیستند:

« إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ». خداوند آن کسی را که بر اثر خیالات باطل، بر خود غرّه شده و فخر فروشی می کند را دوست ندارد. بدین معنی که از رحمت الهی که نشانه ی رضایت خداست دور گشته، یعنی اولیای خدا نیز او را دوست نخواهند داشت.

پس یادمان باشد که اگر از جانب پروردگار نعمتی بر ما رسید، بدان مغرور نگردیم تا از دایره ی دوستی خداوند خارج نشویم.

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

ایرانی یا خارجی، مسلمان یا کافر، سفید یا سیاه و ... اگر در همه چیزشان، در همه ی اعتقاداتشان اختلاف داشته باشند، در این که روزی می آید که آنان  در این دنیانیستند یعنی دیگر مرده اند هیچ کدامشان ذره ای شک ندارند. این مساله ای است که بداهت آن از هر چیزی روشنتر است. ولی آنقدر توجه به دیگر مسایل زندگی ما را مشغول کرده که شاید چند مدت یکبار هم یادآور این قضیه نشویم. انگار اصلا در عالم خلقت چنین داستانی وجود ندارد و کسی نمی میرد و تا به حال هم کسی نمرده است.

گاهی بر مسندی نشسته ایم و سرمست از آن،به دنیا چسبیده ایم و خودمان خبر نداریم. گاهی آنقدر همه چیز به کاممان است که دوست نداریم هیچ چیز تغییر کند.

کدام یک از ما صد سال پیش بوده ایم؟! و تازه به چه اعتباری تا صد سال دیگر، تا پنجاه سال دیگر و اصلا تا همین فردا همین طور صحیح و سالم و زنده خواهیم بود؟!

در کجا آمده که ملک الموت برای کارش از ما اجازه می گیرد؟ نمی گیرد، بدانیم که
 نمی گیرد:

فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً، اگر کسی برای یافتن عمر طولانی نردبانی می یافت، أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلاً، یا برای جلوگیری از مرگ راهی پیدا می کرد، لَكَانَ ذلِكَ سُلَيَْمانُ بْنُ دَاوُدَ عليه السلام، هر آیینه چنین کسی سلیمان فرزند داود بود، الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ، که جنیان و آدمیان مسخر او بودند و سلطنت بر آنها به علاوه ی دارا بودن مقام نبوت و قرب عظیمی به درگاه الهی نصیب وی گردیده بود،  فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ، پس در آن هنگام که سهم رزقی که برای او مقدر شده بود را بطور کامل دریافت کرد، وَ اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ، و مدت زندگان خود را به کمال و انتها رسانید، رَمَتْهُ قِسِيُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ. کمانهای نابودی و فنا، تیر های مرگ را به سوی او پرتاب کردند و ... .

ما که مطمئنا به اندازه ی سلیمان جاه و جلال و توانایی نداریم! پس چه چیز ما را به سرای غفلت کشانده است؟ تازه اگر هم داشتیم باز هم کاری از ما بر نمی آمد؛ همانطور که از سلیمان بر نیامد، نتوانست حتی لحظه ای وقت بگیرد، همان جا و در همان حالت که به عصایش تکیه کرده بود کار را تمام کردند.

بعد از دنیا چه؟

کی و کجا؟ نمی دانیم. ولی این را میدانیم:

فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شيبا؟ اگر کافر شوید، چگونه روزی که(عظمت و هیبتش) کودکان را(به یکباره) پیر میکند در امان خواهید بود؟!

شاید قسمت اول آیه بر ما صدق نکند یعنی کافر نباشیم، ولی قسمت دومش که برای ما هم سر جایش هست.

در هر صورت باید بیدار شویم و سرمان را از برف بیرون بکشیم؛ مرگ حق است، بهشت و جهنم حق است، قیامت و حشر هم حق است. خوشا به حال آن که زمان را از دست نمی دهد.

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

متن پیاده شده صحبتهایی پیرامون "عرفان و نياز به معنويت در جامعه امروز" که برای دریافت آن می توانید از پیوند زیر استفاده کنید. این فایل با پسوند وُرد در اختیارتان قرار خواهد گرفت.

پیوند

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

گاهی آنقدر سخنان بزرگانمان برایمان گفته شده و «ما بی توجه از کنار آنها گذشته ایم» که دیگر برایمان تکراری می شوند.

قرآن دم دستمان است، ولی خیلی هامان هنوز یکبارهم قرآن رابا عنایت به معنی نخوانده ایم! نهج البلاغه ای داریم که پربارترینِ حرفها را دارد، ولی استفاده نمی کنیم. اگر هم خواندیم، عمل بیشتری  می طلبد که ما به کار نمی گیریم. در همین نهج البلاغه ی شریف، خطبه ای هست به نام «خطبه ی هَمّام». هَمّام پیش امام علی علیه السلام می آید و با اصرار از صفت های مومنین می پرسد. حضرت علی علیه السلام هم شروع می کنند و بر می شمرند:

...، مومن حسود نیست، کینه ندارد، به مردم نمی پرد، فحش نمی دهد، غیبت نمی کند و اگر کسی غیبت کرد او را منع می کند، از شهرت گریزان است، خوش اخلاق است، دروغ
نمی گوید، ... . نوشته اند این سخنان آنقدر در وی تاثیر گذاشت که همان جا غش کرد.

منظور این نیست که ما هم غش کنیم!، نکته این است که چرا «ما» اینقدر کم تاثیر
 می گیریم؟!

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

در این زمانه چه سخت است زندگانی، و چه سخت است دین داری؛ که آخر الزمانش نامیده اند!

دیگر چه جایگاه دین داری است، که آتشی بر کف دست را ماند!

به کدامین سو رو می توان گذاشت؟! به کجا پا می توان نهاد که ابلیس در آن دامی نیفکنده باشد؟!

به هر سو که بنگری، برق دشنه های از نیام برآمده ی گروهیانش را می بینی که چشمان را خیره میکند.

به دستان خویش ریسمان زنم تا به کج نروند، پا را چه کنم؟ به درگاه گوشها پنبه نهم، دروازه ی چشمان را چه کنم؟ دل را چه کنم که به نیم نگاهی از کف برون می رود؟! دهان را چه کنم که دیگر قفل های خاموشی را هم می گُسلد؟!

نه یاری! نه دلداری! دیگر با که می توان باب رفاقت را گشود؟ با که
 می توان آوای بندگی خدا را سرود؟

به سراغ هر که می روی، از پیش شیطان برو انگشتی نهاده است.

پس کجایند یاران خدایی؟ کجایند همسفران راه؟

 

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری دانــــــد

 

پنداری که تمام پیکان ها تو را نشانه رفته اند ... .

آری، سخت است، سخت تر از آنچه گذشتگان بر زمان خویش دیده اند:

فَاِنَّ الزّمانَ اَصعَبُ مِمّا کانَ، زمانه از آنچه که بوده است سخت تر گشته، و وای بر آن که مأمنی برای آرمیدن ندارد.

مگر که از آسمان یاری بخشی بیاید، و الّا کارمان ...، زار است.

با این همه، یک راه بیشتر نمانده، و این روزنه ایست که دل را می نوازد: صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُم‏، آنان که از خدای خویش پروا دارند و راه تقوا می پیمایند، در این سرا در برابر سختی ها و لغزشها مدتی کوتاه صبر می کنند که این ایستادگی، برایشان راحتی طولانی به ثمر می آورد، آرامشی تمام نا شدنی. و این، تجارتی پر منفعت است که پروردگارشان برایشان مهیا کرده. مدتی سختی در برابر آسودگیِ جاودانی!

می ارزد؛ اگر نفس مجال دهد و اگر دل از این دنیا رها شود. و این محملی نیست که بتوان بر آن تکیه کرد. دست به سوی آسمان باید برد. سنگ بر شکم باید بست و خنجر بر دیده فرو باید کرد و ...

... منتظر ماند: دیربازی است که کوس الرّحیل را بر آورده اند.

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

... دلم بي طاقتي مي کند و راه به راه کوي تو را نشانه مي رود.

مي گويمش که : هان! اندکي تامل؛ تا به کي گستاخي؟ هنوز عرق شرم نمک خوري و نمکدان شکني ات بر پيشاني ام جاري است! بارگاه شاه شهان را نه جايگاه حضور عهد شکنان و مسکين پيشگاني چون تست!

به کدام کردارت بنگرم؟

به گاهي که هواي پرواز مي کني و به اوج مي روي يا به هبوطت در سياه چاله غفلت و سردرگمي؟

گفتا: هنوز پستي و حقارتم بدان دليري نرسيده که جلالت و بزرگي اش را به زير تيغ سوال بکشاند! مگر تير کدام ظلمت پرست بر خورشيد تابنده رسيده تا که وي را هراسي از گزند من باشد؟!

گفتم: پس حيا چه مي شود؟ بي باکي تا کجا؟ تا چه حد سست مايگي؟ آنقدر گفتم و گفتم تا که بر پندار خود عزمي در دل براي سفر نمي ديدم.

منتظر جوابي ماندم. چند لحظه اي گذشت اما جوابي نيامد!

انگار خبري نيست! نکند، نکند که باز بي خبر شتافته؟

... آري، رفته؛ السلام ا... عليک يا صاحب الزمان(عج)

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

بخش آخِر:

امروزظهر، قبل از این که به دفتر روزنامه پیش سردبیر بروم، تمام آن نوشته ها را خط زدم و زیر آنها به این مضمون نوشتم:

«در دنیای ما، کسانی هستند که خدا آنها را خیلی دوست دارد، از همه بیشتر. اگر آنها چیزی از خدا بخواهند خداوند قبول خواهد کرد. و اگر ما هم از خدا بخواهیم که به خاطر آنها دعایمان را قبول کند، می کند.

آنها اگر بخواهند کاری بکنند، حتماً می توانند؛ از همه هم بهتر می توانند!

آنان «پادشاهان دنیا هستند.»

شیعیان آنان را دوست دارند و آنها پیشوای شیعیان اند.»

این بار، دلم با دستانم همراه بود.

با خودم قرار گذاشتم وقتی به ایران رسیدم، به همراه خاله فاطمه به مشهد برویم و در کنار بارگاه امام رضا مسلمان بشوم.

یک ساعت دیگر هواپیما می نشیند.

* * *

پایان

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

بخش ششم:
اما... اما انگار یک نیرویی درونی، بذر محبتی غریب-از آنهایی که تا به حال ندیده بودمشان و الان داشتم صدایشان می کردم- را در دلم می کاشت. وزش نسیم و صدای امواج، چه لحظات معنوی شیرینی برایم درست می کردند!
تا نزدیکی های صبح آنجا بودم و از روی کتاب خاله، دعا می خواندم.
                                                      * * *
تا حدود ساعت 10 صبح، دیگر چمدانم را برای سفر بسته بودم. آن را کنار در گذاشتم و قبل از رفتن به دفتر روزنامه، نگران و پر واهمه با خواهرم دوباره تماس گرفتم.
-         سلام. خوبی؟ مادر چطوره؟
-         سلام. ممنون
ولی انگار لحنش با لحن دیشبش خیلی فرق کرده بود. این بار خودش شروع کرد:
-         پدرام! نمی دانم چطور بگویم! اصلاً، نمی دانم باور می کنی یا نه؟!
-         چه شده؟ نکند...
-         پدرام، حال مادر به کلی تغییر کرده. دکترها می گویند شفا گرفته، می گویند معجزه شده. مـ...مـ...من باور می کنم. تو چطور پدرام؟
در داستانها خیلی شنیده بودم که مریضی یکباره سلامتی می یابد، اما مادر من با آن وضعیت، چطور ممکن بود؟!
وقتی نگار بیشتر توضیح داد و گفت که دیشب نزدیک های صبح حال مادر با چه وضع شگفت آوری دگرگون شده و الان حال مناسب و مطلوبی دارد، یاد دیشب خودم افتادم، یاد آن معانی.

                                                        ادامه دارد...

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |

بخش پنجم:
آنوقت ها این دعا را می خواند و بعد رو به من کرد و می گفت: «امامهای ما، اینقدر خوب و با عظمت هستند که ما وقتی از خدا چیزی بخواهیم، اون ها رو واسطه قرار می دهیم. خدا اونها رو خیلی دوست داره، حرفمون رو رد نمی کنه.»
و ادامه می داد: «اونها اگر بخواهند کاری بکنند، حتما می توانند؛ از همه هم بهتر می توانند!»
خاله از اون دور صدا زد: «بهش بگو فقط دعا کنه.»

صدای خش خش داشت ارتباطمان را قطع می کرد. زودتر خداحافظی کردم و آماده شدم تا برای تهیه ی بلیت ایران به فرودگاه بروم.

نیمه های شب بود که با یک بلیت برای چهارشنبه بعد از ظهر به خانه رسیدم. قبل از این وقتی به کلیسا می رفتم، از عیسی مسیح فقط صحت مادر بیمارم را می خواستم.

هنوز حرفهای خاله فاطمه در گوشم بود.

وقتی داشتم به خارج می آمدم، هنگام خداحافظی در فرودگاه خاله فاطمه یک قرآن و یک کتاب دعا در دست داشت. آن ها را به من داد و گفت خدا به همراهت. آنها را در کتابخانه ام گذاشته بودم و استفاده ای جز خاک خوردن نداشتند.

همیشه در این مواقع، به کلیسا می رفتم و آنجا خلوت می کردم. اما آن شب حس دیگری مرا به طرف کتابخانه، همان قفسه ای که قرآن و کتاب دعای خاله فاطمه در آنجا بود کشاند. این بار، به کنار دریاچه ای که در حوالی خانه ام بود رفتم. کتاب دعا را باز کردم و از فهرست، دعای توسل را پیدا کردم.

عربی که بلد نبودم. اما از معانی فارسیِ زیرِ خطهای عربی، می شد فهمید که خاله فاطمه قدیم ها چه می گفته. اگر چه که خودم یک مسیحی متعصب هستم، اما آن شب سعی می کردم تا حرفهای او ا در خودم بپذیرم. هنگامی که دعا می خواندم، مدام صحبت های خاله را  به خود تلقین می کردم. 

                                                              ادامه دارد...

نوشته شده توسط مجید قرابی  | لینک ثابت |